در فیلم زیبای «باد صبا»ی آلبر لاموریس پس از آنکه با هلیکوپتر چرخی بر تخت جمشید میزند، بر آبادان میآید و پالایشگاه را با نظم هندسی سایت و برجهای تقطیر، کراکینگ و ... تخت جمشید دیگری میبیند. مجموعه تاسیسات گازی و پتروشیمی پارس جنوبی یا همان عسلویه هم برای خودش تخت جمشیدی است، دهها برابر بزرگتر. همان جور که تخت جمشید بر کوه رحمت یله داده و آنچه از آن باقی مانده مجموعهای از صفهها و ستونهاست، تاسیسات گازی پارس جنوبی هم جایی هستند که دامنه فلات ایران تقریبا ممّاس بر کرانه دریاست و برای جا دادن پالایشگاهها و پتروشیمیها دهها صفه بزرگتر از تخت جمشید طی میلیونها مترمکعب عملیات خاکی ساخته شدهاند تا صدها برج تقطیر و کراکینگ و تفکیک و کاتالیزور و فلر و ... و هزاران تیر برق بلند را بر خود جا دهند. دورنمای تاسیسات پارس جنوبی چه از زمین و چه از آسمان چون تخت جمشیدی میان دو آینه روبهروست.
نام شیرین و شهدآلود عسلویه را در سالهای اخیر زیاد شنیدهایم، آبادی ساحلی کوچکی که تا دو دهه پیش بیشتر از صیادی روزگار میگذراند. هنوز ساحلی است و هنوز کوچک و هنوز لنجهای صیادی در موجشکنش دیده میشوند. اما اکنون این آبادی کوچک کنارهای مانند چند روستای همجوار و همترازش چون نخل تقی و بیدخون میان دریایی از تاسیسات گازی غریب افتادهاند. حالا اینکه چرا کل تاسیساتی که هماکنون گستردگیاش به حدود ۶۰ کیلومتر رسیده، همچنان به نام عسلویه خوانده میشوند احتمالا به این دلیل است که نقطه شروع آنها از نزدیک عسلویه و فرودگاه ارتشی قدیمی آن بوده که شیرینی و خوشآهنگی نام عسلویه هم مزید بر علت شده است.
در این واقعیتهای آماری تعمقی کنیم تا نام عسلویه شیرینتر شود: حدود ۴۰ درصد ذخایر گازی ایران در میدان پارس جنوبی است. ذخایر گازی ایران زیاد است، خیلی هم زیاد. رتبه دوم جهانیاش پس از روسیه به جای خود، از لحاظ وزنی یا قیمتی یا ارزش حرارتی بیش از ۱/۵ برابر همه ذخایر نفتیمان است. هماکنون حول و حوش ۶۵ درصد کل انرژی مصرفی کشور در همه بخشهای صنعتی و خانگی و نیروگاهی و حملونقل و ... از گاز طبیعی تامین میشود که مصرف کنونیاش ۷۰۰ میلیون مترمکعب در روز را گذرانده و حدود ۹۰ درصد آن از پارس جنوبی برداشت میشود. افزون بر این روزانه حدود یک میلیون بشکه میعانات گازی از این میدان بر میداریم که نه فقط هر بشکهاش قیمتی کمی بیشتر از نفت دارد بلکه در این وانفسای تحریم از بیبنزینی هم نجاتمان داده است. خلاصه اینکه مجموع گاز و میعاناتی که روزانه از پارس جنوبی برمیداریم، معادل حدود ۵ میلیون بشکه نفت است که سهم آن در تولید ناخالص داخلی میتواند از ۱۰ تا ۲۵ درصد باشد.۱
پارس جنوبی میدان گازی مشترکی میان ایران و قطر است.۲ قطریها رها از جنگ و تحریم ۱۰ تا ۱۵ سالی زودتر از ما برداشت را شروع کردند و با حضور بیدریغ موسسههای مالی و کمپانیهای نفتی اروپایی و آمریکایی به سرعت آن را توسعه دادند. میدان گازی مخزن تحت فشاری است که از هر سو بیشتر برداشت شود موجودیاش به آن سو متمایل میشود. طبعا این حرکت سالیانی به سوی قطر بوده، ولی خبری که میتواند برای بسیاری از ما خوش باشد این است که دو-سه سالی است در برداشت گاز از قطریها جلو زدهایم و حالا جهت حرکت گازها به سوی ماست. ضمن آنکه چند فاز دیگر هم در دست ساخت است و جلوتر هم خواهیم زد و قطریها که بازار بزرگ داخلی ما را ندارند و بیشتر متکی به صادرات گاز طبیعی مایع شده (LNG) هستند دست چندان بازی برای برداشت بیشتر ندارند.۳
همه آن جنگل آهن و فولادی که از کنگان تا چاه مبارک بیشتر آبادیها را در خود بلعیده تنها پالایشگاه و دم و دستگاه استخراج گاز نیست: حدود ۱۰ مجتمع پتروشیمی بسیار بزرگ (در مقیاس جهانی) در این محدوده برپا شده که کارشان این است که چیزهایی مثل متان، اتان یا میعانات گازی را که مستقیم از مخزن در میآیند به مولکولهای درشتتری چون اتیلن، پروپیلن، اوره، آمونیاک، متانول و ... تبدیل کنند که اینها خودشان مواد اولیه انواع پلیمرها و پلاستیکها و کودهای شیمیایی هستند که در نهایت به شکل هزاران ساخته پلاستیکی و پلیمری یا خوراکیهای برآمده با کود، از هر گوشه زندگی همه ما سر درمیآورند. این پتروشیمیها از لحاظ نظری خیلی خوبند: خوراک فراوان و عجالتا ارزان برگرفته از یک مخزن مشترک را به مواد گرانتری تبدیل میکنند که مشتریهای زیادی هم دارند و از همین رو در روزگار تحریم تا حدی دست اقتصاد کشور را گرفتهاند. از طرفی دو-سه خط لوله، اتیلن تولیدی آنها را به مرکز و غرب و شمالغرب کشور میفرستند تا ماده اولیه دهها کارخانه پتروشیمی پاییندستی که در مسیر آنها ساخته شده یا انشاءالله ساخته خواهند شد را تامین کنند. و شاید مهمتر از همه اینکه صادرات محصولات آنها طبق تعریف گمرک و بانک مرکزی و مرکز آمار و دیگر مراجع کشوری، غیرنفتی و صنعتی به حساب میآید تا به رغم بوی نفت شدیدی که از آنها میآید آمار مربوطه را یک مرتبه چند میلیارد دلار بجهانند.
مرور این ارقام میلیاردی که از اندازه کل اقتصاد خیلی از کشورهای دنیا فراتر میروند حس خوشایندی میدهد، به خصوص که یادمان بیاید که پارس جنوبی برکات دیگری هم داشته که چندان به رقم درنیامدهاند: مشغول کردن دهها بلکه صدها هزار نفر مستقیم و غیرمستقیم، و ایجاد یا ارتقای توان علمی فنی و مدیریتی صدها کارخانه و پیمانکار و دفتر مشاوره ایرانی که با یا بدون کمپانیهای خارجی کاری را تا به اینجا پیش آوردهاند که به جهاتی در دنیا یگانه است. ولی آیا پارس جنوبی سراپا خیر و برکت بوده و همواره شهدی به شیرینی نام عسلویه در کاممان چکانده است؟ بیتردید خیر، و اگر همچنان به تشبیهات خوراکی متوسل شویم، میشود گفت که پارس جنوبی و گازش چیزی مثل کوکاکولا و گازش است که هرچند با طیف گستردهای از غذاها از کباب کوبیده و دیزی تا همبرگر و پیتزا گواراست ولی از آن سو بلاهای جورواجوری از پوسیدگی دندان و پوکی استخوان گرفته تا چاقی و دیابت و کبد چرب را هوار نوشندگان میکند.
مجموعه تاسیسات استخراج و پالایش گاز میدان گازی پارس جنوبی و مجتمعهای پتروشیمی که همه را به تسامح بسیار عسلویه میگوییم، در طولی حدود ۶۰ کیلومتر از کنگان تا بیدخون با آرایشی خطی و شرقی-غربی گسترده شدهاند که آنچه چنین آرایشی را دیکته کرده جغرافیا و توپوگرافی این محدوده است که باریکهای چند کیلومتری میان آخرین رشته از رشتههای موازی کوههای زاگرس (و در واقع لبه جنوبی فلات ایران) و کرانه خلیج فارس است. راه میاناستانی بین بوشهر و بندرعباس از همین باریکه میگذرد که از هر سو واردش شویم کمابیش با چنین چیزهایی روبهرو خواهیم شد: جنگل متراکمی از عناصر فولادی عمودی بعضی آتشی بر سر، هوایی آلوده و دلگیر، و انواع بوهای مشامآزاری که هر کدام دو-سه کیلومتری میپایند و جا به بویی دیگر میدهند.۴ اگر هم نه از جاده که از آسمان این محدوده را ببینیم۵ باز هوای آلوده را خواهیم دید، و شمار زیادی خطوط موازی که سایه عناصر عمودیاند، و عرصههای منظم مربع یا مستطیلی که موزاییکوار کنار هم چیده شدهاند و بیشترشان بر اثر لولهها خطخطیاند و یکی-دوتایی یکدست زرد. خلاصه اینکه طبیعت زیبا و کمنظیر منطقه در طول این شصت و اندی کیلومتر کاملا از تشکیلات و تاسیسات گازی و پتروشیمی اثر پذیرفته و کاملا شکل دیگری شده است که البته باز هم از هر سویی بنگریم برای خودش زیباییهایی دارد: اگر در امتداد جاده و از غرب به شرق یا بالعکس نگاهش کنیم تراکمی از صدها تیر و دکل بلند برق با خطوط چینچین کابلهایی که تا افق ادامه یافتهاند در هوای کثیف و مبهم منطقه منظرهای سوررئال ساختهاند. اگر به سمت دریا بنگریم برجهای بلند و مخازن عظیم استوانهای و کروی با اشرافی که بر پهنه دریا و «آبهای نیلگون خلیج همیشه فارس» دارند خیلی هیجانانگیزند، به خصوص اگر حین تماشایشان آن آمارهای شیرین و غرورانگیز را از ذهنمان بگذرانیم. و اگر دیده را به جانب کوه بگردانیم فلرهای۶ عظیم با شعله چند ده متری روی سرشان و خط سیاهی که دودشان بر زمینه آسمان کشیده در پسزمینه سنگی کوه، زیبا و خیالانگیزند.
اما نزدیک فلرها که برویم حرارتشان را که لمس خواهیم کرد هیچ، صدای گوشخراششان گویی عمق مصیبتی را فریاد میزند که به آلودن هوای منطقه و هدر دادن گاز محدود نمانده و حتی تا سر میز مذاکرات اتمی پیش رفته است: طرفهای مذاکره زبانشان رویمان دراز است که اگر دغدغه انرژی آن هم از نوع پاکش را دارید چرا اول فکری به حال این فلرها نمیکنید که سالانه معادل چهار برابر کل انرژی به دست آمده از نیروگاه اتمی بوشهر را هدر میدهند؟ فارغ از بهانهجوییهای سر میز مذاکره، واقعیتی که میتواند فلرها و دم و دودشان را به حاشیه براند این است که گاز طبیعی به هیچ وجه سوخت پاکی نیست که شاید کثافتکاری مشهودی چون زغالسنگ یا نفت کوره نداشته باشد، ولی همان مشکل همه سوختهای فسیلی۷ یعنی افزودن بر گازهای گلخانهای و گرمتر شدن زمین را دارد که موجب بزرگترین گرفتاری کنونی کره زمین شده است. بماند که در روند برداشت و پالایش گاز طبیعی مقداری نشت و هدررفت وجود دارد که با اینکه اندازهاش نسبت به کل زیاد نیست ولی چون بیشتر گاز طبیعی متان است و اثر گلخانهای متان ۲۵ برابر CO2 است همین هدررفت ناچیز، گاز طبیعی را ناپاکتر هم میکند. به همین دلیل و با توجه به اوضاع بحرانی زمین نمیتوان آینده چندان درخشانی برای گاز طبیعی متصور بود و دور از ذهن نیست که سرنوشت زغالسنگ در انتظار گاز باشد.۸ در آن سوی خط منصّف، قطریها خیلی روی پاکیزگی گاز و تعهد و حس مسئولیتشان به سلامت زمین مانور میدهند، ولی همان مسابقهای که در برداشت گاز با ما گذاشتهاند را عملا در آلودن هم دارند که البته سر جمع مقداری از ما عقب هستند. ولی به یمن جمعیت کم در سرانه تولید گازهای گلخانهای با اختلاف در دنیا اولاند.
از این طرف و در سمت ما پتروشیمیها علتی افزوده بر آلودگی فلرها و پالایشگاه هستند: صنعت پتروشیمی سه حیطه بالادستی، میانی، و پاییندستی دارد که اولی خروجی چاه گازی را به موادی شیمیایی تبدیل میکند که خوراک واحدهای میانی است. واحدهای میانی این خوراک را به شکل خام انواع پلیمرها و پلاستیکها تبدیل میکنند تا در صنایع پاییندستی در قالب هزاران ساخته گوناگون درآیند. سرمایهگذاری اولیه و آلایندگی مجتمعهای بالادستی زیاد و حاشیه سود و اشتغالزایی آن کم است که همه اینها در صنایع پاییندستی معکوس میشوند. پتروشیمیهای پارس جنوبی بنا بوده نخستین حلقه زنجیر توسعه صنایع شیمیایی کشور باشند و فلسفه ساخت خطوط لوله اتیلن هم همین بوده است. اما توسعه صنایع میانی و پاییندستی تناسبی با حجم و ابعاد اینها ندارد و نتیجه آن شده که بخش زیادی از محصول اینها صادر شده که هرچند جزء صادرات صنعتی جا زده شده و مدیران مربوطه را سربلند کرده ولی در عمل آمدهایم و بخش گران و کمبازده و پر از کثافتکاری صنعت پتروشیمی را گردن گرفتهایم بیآنکه از فایدههای بخشهای میانی و به خصوص پاییندستیاش بهره مناسبی ببریم که ریشه آن را باید در قیمتگذاری دستوری و یامفت گاز و میعانات ورودی به این مجتمعها جستجو کرد.۹
تشکیلات و دم و دستگاههای گازی و پتروشیمی فوایدی دارند که به آمار درمیآید و همه را کیفور میکند. ولی بهایی که طبیعت، محیطزیست، بهداشت و سلامت در قبال آن میپردازد چندان آمارپذیر نیست و مثلا چندبرابر شدن بیماریهای خطرناک و شمار نوزادان نارس و مرده همه وجوه فاجعه را نشان نمیدهد: زمین زیر پای این تاسیسات که باریکهای میان لبه فلات و کناره آب است در نقاطی باریکتر از آنی میشود که تاسیسات گاز و پتروشیمی بر آن جا شوند و لازم میآید که صفههای خاکی پهناوری از کرانه خشکی به درون آب خلیج نایبند پیش رانده شوند. ساختن این صفهها مستلزم میلیونها مترمکعب کندن از کوه و ریختن در آب است، خاکبازیهایی که در زیستبوم ظریف نایبند بدون خسارت نیستند و زندگی مرجانها، ماهیها، لاکپشتها، و درختان حرا را جدا تهدید و تحدید میکنند.۱۰ این ویرانگریها حتی اگر به آمار درآیند و مثلا گفته شود که چند هزار لاکپشت بوده و حالا مثلا ده لاکپشت باقی مانده چیزی نیست که چندان معنای ملموسی داشته باشد و لمس و درک این مقولات ذهنیتی دیگرگونه سوای ذهنهای حسابگر و کاسبمآب میطلبد: سلامت و پایداری محیطزیست مقولهای کیفی است و با آمار و نمودار و ماتریس و گزارشهای حجیم بیخاصیت نمیشود نشان داد که همه اجزا و اشکال حیات مقدساند و حق زندگی دارند. مثلا تا زمانی که نپذیریم زایندهرود زیستبومی است که هزاران ماهی و پرنده و صدها هزار گیاه و میلیونها حشره و میلیاردها میکروارگانیسم در آن میزیند که همه جان دارند و جان شیرینشان خوش است، و صرفا لوله آبی نیست که هر زمان لازم دیدیم فلکهاش را ببندیم، اوضاع اصفهان و گاوخونی همین است که هست. تلقی عامیانه از مقوله محیطزیست جامهای نیست که تنها بر قامت عوام دوخته باشد و گویا بیشتر مدیران عالیرتبه بهره بیشتری از آن بردهاند که باور دارند هر بلایی سر عرصههای طبیعی و منابع آبی و زندگی گیاهی و جانوری آوردیم با کاشتن درخت جبران میشود، درختی که در اقلیم کمآب ایران میتواند قوزی بالای قوز باشد. تابلوهایی که پتروشیمیها کنار جنگل حرای نایبند با مضمون تعهدشان به محیطزیست نصب کردهاند و گوشزد کردن اینکه «اسپانسر» آهوان نایبند هستند شوخی بیمزهای است که مجاورتشان با مجتمع مسکونی نیمهمانده بدریختی چند صد متر آن سوتر بیمزهترش هم میکند.
در طول حدود ۶۰ کیلومتری گسترش تاسیسات گاز و پتروشیمی (که بیشتر آن در محدوده منطقه ویژه انرژی پارس است) شماری آبادی بودهاند که هنوز هستند، ولی به خلاف سالهای پیش از گاز که فاصله میان آنها بیابان برهوت بود و سواد خانههای یکی-دو طبقه آنها از دو-سه کیلومتر دورتر پیدا بود اکنون جنگلی فولادین چنان احاطهشان کرده که تا نرسیدن به میدان ورودی و تغییر ناگهانی بافت صنعتی به ساختمانی و ندیدن تابلوی خوشامد شهرداری (بله شهرداری، شهر شدهاند)، دورنمایی از آنها حتی از ساختمانهای هفت-هشت طبقه آنها دیده نمیشود. نخل تقی، عسلویه، و بیدخون کاملا میان تاسیسات محاطاند. دهنو، اخند، بزباز... هنوز به محاصره کامل درنیامدهاند، و کنگان و چاه مبارک تقریبا در مرز تاسیساتاند، اما اثر حضور همیشگی دهها هزار نیروی کار ساکن موقت (بدون خانواده) در تغییرات فاحش سیما و ساختار آنها پیداست. بیشتر اینها تا چند سالی پس از گاز بافت روستایی به روال جنوب گسستهای داشتند با معابر نه چندان پهن بعضی خاکی و بعضی آسفالت، و ساختمانهای یکی-دو طبقه بیشتر سیمانپوش با شیشههای رفلکس و تانکر آبی روی بام. و اکنون همگی بلوارها یا خیابانهای پهنی با رفوژهای سفید و آبی دارند، با ساختمانهای تا هفت-هشت طبقهای بیشتر با پوشش سنگ یا ورق کامپوزیت، و همچنان شیشههای رفلکس، به اضافه شعبههای انواع بانکها و مغازههای مبلمان و خدمات موبایل. گسترش افقی این روستاهای سابق و شهرهای کنونی به سد تاسیسات گازی خورده اما در محدوده سابق خود در حال رشد عمودیاند که رشد سه-چهار برابری آنها به سوی آسمان واکنش طبیعی به رشد چندبرابری ساکنانی است که دیگر بیشترشان غیربومیاند. اما به رغم تغییر تراز جمعیتی و به رغم حصر میان تاسیسات گازی هنوز در چهاردیوار این شهرها عادت مالوف سرزمینهای جنوبی دایر بر کار در صبح زود و غروب و تعطیلی از پیش از ظهر تا عصر برقرار است، در حالی که کیلومتری آن طرفتر میان پالایشگاهها و پتروشیمیها بروبیایی برپاست که اگر به ضرورت شبانهروزی نباشند ساعت کارشان همان ساعت اداری معمول در هر جای دیگر کشور است.
رد پررنگی از پولدار شدن را در این شهرها میشود دید که دمدستترین نشانهاش مغازههای کالاهای مصرفی روزمره است که تا حدود ۱۰ سال پیش تکمغازهای در هر روستا بود که موجودیاش از چند بسته پودر رختشویی و دو-سه قوطی شامپوی خمرهای و مقداری بیسکویت کهنه فراتر نمیرفت، و اکنون در هر کدام چندین «هایپرمارکت» برپاست که در اندازه و در تنوع اجناس و در کثرت مشتری به همتایان بالانشین تهرانی خود پهلو میزنند. اینکه سیمای مندرس روستاهای قبلی به چهره نونوار و پررونق شهرهای کنونی تغییر کند قاعدتا باید تغییر مثبتی تلقی شود، چراکه هیچ آدم عاقلی از ثروت و رفاه آن هم در قیاس با محرومیت و تنگدستی بدش نمیآید. یا اینکه مشاغل خدماتی رونق فراوان بگیرند و هیچ شخص بومی بدون شغلی باقی نمانده باشد، و یا املاک و مستغلاتی که سابقا مفت هم گران بودند قدر و قیمتی پیدا کنند، همه چیزهای خیلی خوبی هستند. اما روی دیگر این سکه همان رویه مکرری است که در خیلی جاهای دیگر دیدهایم و نماهای سنگی «کلاسیک» یا نماهای کامپوزیت اَجَقوَجَق نشانههای شاخص آن هستند: پدیده خطرناک نوکیسگی که گویا همزاد ناگزیر ورود ناگهانی پول است. خطرناک چون ذاتا نابودگر هر چیزی از جنس اصالت و فرهنگ است و از آن سو خودش هیچ چیز مطلقا هیچ چیز ندارد که جایگزین آنی کند که نابودش کرده است.
هنگامی که ثروت ناگهانی سرچشمهای به بزرگی پارس جنوبی داشته باشد اندازه و آثارش هم بزرگ است، آن قدر بزرگ که آثار و تبعاتی ملی داشته باشد که شاید به عیانی تغییر سیمای این روستاها نباشد ولی برخی مقایسههای آماری با سالهای پیشتر میتواند بیانگر اندازه ثروتی باشد که پارس جنوبی در دامن اقتصاد کشور گذاشته است. اما طبق روالی که چه در کشور خودمان و چه در جاهای دیگر دنیا تجربه شده این جور پولها بیش از آنکه رفاه و برخورداری عمومی را ارتقا دهند به فربهتر شدن دستگاه اداری و ظهور نوکیسگانی آویزان دولت و به تشدید نابرابریهای اقتصادی (و به تبع آن اجتماعی) دامن میزنند.۱۱ بماند که بخش زیادی از آنچه از پارس جنوبی نصیب عموم میشود نه ثروت و رفاه که بیشتر حیف و میل انرژی است، آن هم در جهانی که جدیترین دغدغه بلکه تهدیدش عوارض اقلیمی ناشی از سوختهای فسیلی است: گرم شدن زمین و آسیبهای اقلیمی و کاهش تنوع زیستی به مرزهای خطرناکی رسیده که اگر زودتر خودمان را اصلاح نکنیم، طبیعت با خشونت اصلاحمان میکند. دیگر نمیتوانیم خود را کنار بکشیم و با توسل به واقعیاتی نظیر اینکه: «اروپای غربی و آمریکا به بهای سالها آلودن زمین به آلاف و الوفی رسیدند و حالا امثال ما یا چین و هند را منع رطب میکنند» تنها پی بیرون کشیدن رخت خود از این ورطه باشیم. به خصوص ما که شرایط اقلیمیمان جوری است که در صف مقدم این ضربه قرار گرفتهایم و هرچه بابت داشتن گنج بادآوردهای چون پارس جنوبی خوشحالیم میتوانیم بابت این «بدشانسی» اقلیمی ناراحت باشیم: یکی-دو درجه گرمتر شدن شاید به حال منطقهای گرمسیر استوایی یا منطقهای سردسیر قطبی اثر فاحشی نداشته باشد (که دارد)، ولی برای بیشتر سرزمین ما مترادف با تبدیل بخش زیادی از بارشهای زمستانی از برف به باران است که به خلاف برف نه فقط در زمین ذخیره نمیشود بلکه حتی اگر سیلاب نشود و خاک زنده را نفرساید به آنی تبخیر خواهد شد. همین الان گرمای آب خلیج فارس در مرزی است که کمی گرمتر شدن میتواند همه مرجانهایش را سنگ کند و بیاعتنا به همه دعواهایی که سر نامش داریم از آن دریایی مرده بسازد.۱۲
گویا در مرز پرگهر ما گهرهای زمینی منافعی گذرا و زیانهایی ماندگار دارند. تعابیری چون بیماری هلندی یا نکبت نفت را زیاد شنیدهایم که اولی اشاره به نقش نفت و گاز در معیوب ساختن ساختار اقتصادی دارد و دومی به تبعات اجتماعی و سیاسی آن. اما اگر کلاهمان را قاضی کنیم نمیشود گناهی را متوجه ذات نفت و گاز دانست و مصائبی را که جمله برخاسته از خرد و اراده خودمان است گردن پلانکتونهای اقیانوسهای میلیونها سال پیش انداخت. هر جا که پای منابع زمینی در میان است و با مقولاتی از قبیل توسعه پایدار، سلامت محیط، حفظ طبیعت و ... سروکار داریم رفتارمان جوری میشود که داستان عروسکشان روستای شیرین عقلان را تداعی میکند: عروسی را سوار قاطر به خانه بخت میبردند که در آستانه در ورودی مشکلی پیش آمد: قامت عروس بلند بود و سرش به درگاه گیر میکرد. نخستین چارهای که اندیشیده شد خراب کردن درگاه بود که رد شد چون آسیب زدن بر سرای بخت نوعروس شگون نداشت. دومین پیشنهاد بریدن پاهای قاطر بود که این یکی هم وتو شد چون حیف بود که حیوان جوان سرحالی بیجهت ناکار شود. سرانجام منطقیترین و اقتصادیترین گزینه برگزیده شد و پس از تصویب داماد و کسان عروس جهت اجرا ابلاغ شد: بریدن سر عروس.
* در حیطه فنی و حقوقی صنعت نفت و گاز احتمالا میان مخزن گازی و میدان گازی (یا نفتی) تفاوتی باشد، ولی در این نوشته چنین تفاوتی قائل نشدهایم.
۱. تولید ناخالص داخلی یا GDP سالانه یک کشور به معنی ارزش مجموع کالاها و خدمات تولیدشده طی یک سال است و از سوی مراجعی چون بانک جهانی یا صندوق بینالمللی پول محاسبه میشود. GDP ایران به دلایلی چون چندنرخی بودن پول، سوبسید اقلام پرمصرف، اقتصاد زیرزمینی و خانگی، و تفاوت چندبرابری قیمت برخی کالاها و خدمات با میانگین جهانی آنها، از سوی مراجع گوناگون با اختلافهایی چندبرابری تخمین زده میشود.
۲. طبق رژیم حقوقی فلات قاره کمی بیش از یک سوم سطح میدان سهم ایران و مابقی سهم قطر است.
۳. این را هم بشنویم و خوشحالتر شویم: بخشی از گاز پارس جنوبی به مخزن نفتی آغاجاری تزریق میشود تا فشار درونی مخزن زیاد شود و به اصطلاح نفتیها ضریب برداشت نفت بالا رود. به این ترتیب با یک تیر دو نشان میزنیم: هم نفت بیشتری برمیداریم، و هم گاز را از جایی میان دریا که مدعی دیگری هم دارد، به جای امنی زیر سر خودمان منتقل میکنیم.
۴. موقعیت فرودگاه عسلویه در شرق بیدخون جوری است که هواپیما پس از برخاستن بیست-سی کیلومتری در راستای باند و از بالای تاسیسات گازی میگذرد تا پس از آنکه به اندازه کافی ارتفاع گرفت به سمت داخل فلات بپیچد.
۵. زرد رنگ گوگرد است. گاز پارس جنوبی ترش و آمیخته با سولفید هیدروژن (H2S) است که شیرین کردن گاز هر یک از فازهای بیست و چندگانه آن روزی ۲۰۰ تن گوگرد بر جا میگذارد. گوگرد کاربردهایی دارد: مانند تولید اسید سولفوریک و ولکانیزاسیون لاستیک و البته کبریت بیخطر ممتاز. ولی حجم تولید جهانی آن به عنوان پسماند پالایش نفت و گاز بیشتر از همه آن کاربردهاست. نتیجه اینکه در جایی مثل پارس جنوبی، کنار گذاشتن عرصههای پهناوری برای انبار کردن گوگرد امری ناگزیر است.
۶. فلر مشعل عظیمی است که با سوزاندن بخشی از گاز مدار تولید و انتقال گاز مثل سوپاپ عمل میکند و فشار کلی سیستم را متعادل نگه میدارد. بودنش گویا لازم است ولی میشود با تمهیداتی گاز سوخته در فلر را تا حدود ۹۰ درصد کاهش داد، کاری که پول میخواهد و زمان، و با عجله ناشی از مسابقهای که با قطریها گذاشتهایم، دیگر جایی برای چنین ملاحظاتی از سوی هیچ یک از دو طرف باقی نمیماند. (بیشتر هم از سوی ما). فلرینگ منحصر به پارس جنوبی نیست و پیشینهای به دیرینگی صنعت نفت ایران دارد. سیمای اسطورهای فلرها به رغم کثافتی که در هوا میپراکنند پایشان را به سینما هم گشوده است: از همان باد صبایی که در آغاز متن ذکر خیرش رفت تا دونده و آن سوی آتش. اما شمار و تراکم فلرهای پارس جنوبی از کل فلرهای کل تاریخ صنعت نفت ایران بیشتر است.
۷. چند سالی است پیرامون سوخت بیودیزل خیلی سروصدا میشود، که چون به دست آمده از منابع گیاهی است پس کربنی را به جو پس میدهد که در دوره رشد گیاه از جو گرفته است و در نتیجه تراز کربنی آن صفر است. ظاهرا معادله درستی است، ولی بیشتر این بیودیزلها از ذرت روییده در کشتزارهایی به دست آمدهاند که عرصه آنها نتیجه پاکتراشی جنگلهای آمازون است.
۸. همین الان ارزش حرارتی باقیمانده ذخایر زغالسنگ انگلستان به موجودی برخی همسایگان نفتیمان پهلو میزند ولی حتی انگلیسیهای ناخنخشک حسابگر ناگزیر از دست شستن از آن بودهاند تا زیستن در سرزمینشان ناممکن نشود.
۹. «حاشیه سود کم» زمانی است که خوراک ورودی و محصولات خروجی این مجتمعها و بهره سرمایه اولیه آنها همه با قیمتهای بازار جهانی حساب شود که در آن صورت چه بسا کلا توجیه اقتصادی خود را از دست بدهند. یکی از دعواهای همیشگی سر این پتروشیمیها چگونگی محاسبه قیمت مواد ورودی و خروجی آنهاست که در کنار آن بحثهای مکرر رانت، فساد و .... هم حکم نمکدان سر سفره را دارند. شاید هم قضیه به شیفتگی مدیران خدوم به سازههای عظیم و چشمگیر برگردد: یک مجتمع پتروشیمی بالادستی با سایت صدها هکتاری و برجهای عظیم و بوهایی که تا کیلومترها میپراکَنَد خیلی دیده میشود، ولی دهها بلکه صدها کارگاه و کارخانه پلاستیک و پلیمر حداکثر سوله متوسطیاند که کلاه از سر کسی نمیاندازد.
۱۰. حین گشتن میان درختان حرای نایبند، گریختن خرچنگها و گِلخورکها از پیش پایم شرمندهام کرده بود که آرامش خانهشان را بر هم زدهام.
۱۱. در اوایل دهه ۵۰ و پیرو جهش ناگهانی قیمت نفت، دولت وقت به رغم هشدارهای اقتصاددانان تصمیم به جهاندن ناگهانی اعتبارات دولتی، و ریخت و پاش در جامعه گرفت. وقتی تصمیم ملوکانه به سازمان برنامه تکلیف شد اقتصاددانی از اهالی همان سازمان و به نام آلکس مژلومیان هشدار داد که: «این پولها پا در میآورند و به خیابان میآیند.»
۱۲. نقش مرجانها در اکوسیستم دریا حیاتی، و قابل قیاس با درخت و جنگل است.