روزی، طی سفری از کرمان، از معماری که در یکی از دفترهای معماری مهم ایران کار میکند، پرسیدم که چرا کارهای عکاسیتان را به من نمیدهید؟ گفت: میدانی، ما معماران چون پرسپکتیو بلدیم همه دوربین به دستایم. گفتم: به این ترتیب همهٔ کسانی که به مدرسهها و دانشکدههای عکاسی میروند مردم علافی هستند؛ آنها برای عکاسشدن کافی است که به یکی دو جلسه بروند و پرسپکتیو یاد بگیرند و عکاس بشوند.
اهمیت ندادن به عکس، حتی در نزد خانم بسکی (که خیلی هم برایش احترام قائل هستم) که ناشر مجلهٔ معمار است نیز چشمگیر است. وقتی چندین بار، و با اصرار به من میگوید که «(بخوانید فقط) بیشتر به جایزهٔ معمار توجه کنید و به عکس»، برای من حیرتانگیز است. حالا تمام این مطالبی را که نوشتم جز مقدمه نبوده؛ در واقع، شغل عکاسی سختترین و مشکلترین کار دنیاست. چرا؟ برای اینکه مثلاً جراحان قلب و خیلیها و دیگرانی که از گروه دارندگان کارهای سخت هستند، در واقع فقط با چند مورد و پارامتر درگیری دارند، که در بسیاری از موارد، پارامترها را باید در چند صدم ثانیه بررسی و حل کنند. ولی عکاس هر روز با میلیونها پارامتر درگیر است.
برای مثال نور، در نظر بگیرید: نور صبح و طلوع آفتاب، هزاران زاویه و در عرض و طول جغرافیایی متفاوت تغییر میکند. طرز فکر عکاس، در ایران و در فرانسه و در آفریقا و در چین و در استرالیا نمیتواند یکسان باشد. هر عکس، پارامترهای خاص خودش را دارد.
متأسفانه در مملکت ما، عکاسها از بدبختی و بیکاری میروند رانندهٔ تاکسی میشوند (چون معمارها همهشان دوربین بهدستاند)؛ رانندهٔ تاکسی هم پرتقالفروش میشود و پرتقالفروش هم بساز و بفروش میرود، و همان معمار دوربین بهدست دستور میدهد که «اینجوری برای من نقشه بکش» و همان بساز و بفروش هم میگوید چشم. نتیجهٔ آن را هم میبینیم که چه بر سر معماری آمده است. نمیدانم، شاید در سالهای آتی، ما عکاسان سابق و رانندهٔ تاکسیهای امروزی ترقی کنیم، پرتقالفروش بشویم و بعد بساز و بفروش شویم و به معماران دوربین بهدست دستور دهیم که «ساختمان را اینجوری بسازید»، و سرانجام سر و سامانی به معماری ایران بدهیم.








