گزارشِ کالین رو دربارهٔ سفرِ اوایلِ قرنِ اخیرِ معماریِ مدرن به آن سویِ اقیانوسِ اطلس، نسلی از هوادارانِ بالقوهٔ جریانِ پیشرو (آوانگارد) را از جا پراند. رو در مقدمهٔ پنج معمار (۱۹۷۲) گفت که چگونه فرم و ایدئولوژی در سفر از اروپا به آمریکا از هم جدا شدند: ایدئولوژی در اروپا ماند یا بین راه در اعماقِ سردِ اقیانوس فرو رفت، در حالی که فرم پای به سواحلِ آمریکا گذاشت تا به صورتِ سبکِ موردِ پسندِ آمریکای شرکتی درآید. همین معماری ــ «سبکِ بینالمللی» ــ بود که تحتِ عنوانِ مدرنِ واقعی دوباره بستهبندی و به بقیهٔ جهان از جمله اروپا فروخته شد؛ و باز همین معماری بود که الهامبخشِ نسلی از معماران و منتقدانِ پیشرو برای متحد کردنِ دوبارهٔ فرم و ایدئولوژی و دادنِ اعتبارِ سیاسی به معماریِ مدرن شد.
طرزِ نگاهِ رو بر کیفیتِ ورودِ «نظریه» به سواحلِ آمریکا در دههٔ ۷۰ هم قابلِ تطبیق است. نظریه هم ــ مثلِ معماریِ مدرن ــ برای در پیش گرفتنِ حضوری کمعمقتر و کمدوامتر از اصلش، راهیِ آمریکا شد. نظریه در قالبِ مجموعه مقالاتِ فلسفیِ غالباً فرانسوی، آلمانی و ایتالیایی، توسطِ بخشهای ادبیاتِ تطبیقی واردِ فرهنگِ دانشگاهیِ آمریکا شد و همه فوراً آن را شیوهٔ [مسلطِ] تحلیلِ نقادانه پذیرفتند. نظریه را میشد زیرِ بغل گرفت و با خود به هر جا برد؛ میشد آن را در هر حوزهٔ مطالعاتی ــ از مطالعاتِ فیلم، ادبیات، انسانشناسی، تاریخِ هنر و حتی معماری ــ وارد کرد. و باز به این دلیل میشد آن را زیرِ بغل گرفت و با خود به هر جا برد که با ترجمه شدن به انگلیسیِ آمریکایی، از قیودِ هویتِ ملی یا وابستگیِ حرفهای آزاد شده بود. مقدمههای آلمانی و مبهمنویسیِ سبکِ فرانسوی داشت، اما از همه مهمتر اینکه برای استاد شدن در آن ــ ظاهراً ــ به سالها تحصیل، وابستگیِ سیاسی یا علمِ زیاد نیازی نبود. نظریه سلاحی در دستِ نسلِ جوانِ پس از ۱۹۶۸ بود که از اصولِ اخلاقی و بیتحرکیِ بزرگترهای خود خسته شده بودند. نظریه به سرعت جای فلسفه را میگرفت. ولی ــ طبقِ گفتهٔ مشهور و مکررِ مارک ویگلی ــ دیر واردِ معماری شد. و وقتی وارد شد، ناچار نظریه و معماریِ مدرنِ فرمالیستی که رو توصیفش کرده بود دوباره به یکدیگر معرفی شدند.
آشناییِ دوباره و زودگذرِ کلام و فرم
بلندپروازیِ پیشرو (آوانگارد)های معاصر در سپردنِ دوبارهٔ ماموریتِ اجتماعی به معماری ــ یعنی متحد کردنِ دوبارهٔ کلام و فرم، و استفاده از واژگانِ رسمیِ کاملاً مدرن در این کار ــ را به کمکِ گزارشِ رو روشنتر میفهمیم. این امر در هیچ جا نمایانتر از مجلاتِ دهههای ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ مثلِ اسمبلج (Assemblage) و ANY نیست. جمعِ نظریه با فرمِ تجربی در این مجلات و نشریات و کنفرانسهای همفکرِ آنها کوششی بود برای خلقِ نوعی معماریِ انتقادی، مبارز و پیشرو با تمایلاتِ چپ. استفاده از نظریه در تضمینِ شایستگیِ جریانِ پیشرو به طور جدی با آپوزیشنز (Oppositions) ــ مجلهٔ مؤسسهٔ معماری و مطالعاتِ شهری متعلق به پیتر آیزنمن از ۱۹۷۳ تا ۱۹۸۴ ــ شروع شد و توسطِ اعقابِ آن، ANY و اسمبلج، و نیز نشریاتِ دیگر ادامه یافت. شاید آخرین کوشش برای وصلتِ فرم و ایدئولوژی در شمارهٔ ۳ آرکیتکچرال دیزاین (Architectural Design) با عنوانِ «فولدینگ (تاشو) در معماری» انجام شد. این نشریه که دستپروردهٔ سابقِ آیزنمن، گرگ لین، ویراستارِ مهمانِ آن بود، نوشتهٔ ژیل دولوز تحتِ عنوانِ «فولد (تاشو): لایبنیتس و باروک» را دستاویزی برای به راه انداختنِ نوعی سبکِ شکلگرایِ تاشو قرار داد که در یک دورهٔ کوتاه محبوبیتِ شدید اما زودگذری پیدا کرد.
اما در اواسط تا اواخرِ دههٔ ۱۹۹۰ شوقِ جریانِ پیشرو به متحد کردنِ فرم و ایدئولوژی فروکش کرد: فرم به تدریج ذوب و به فیلدها و فایلهای بزرگِ اطلاعاتی تجزیه شد، و ایدئولوژی وارفت و به «شناسهسازی» برای هویت و موضوعاتِ «سبکِ زندگی» تغییرِ شکل داد. همین که علمِ عامهپسند (پاپ)، نرمافزارِ جدیدِ متحرکسازیِ کامپیوتری و شناسهسازی به موضوعاتِ تعیینکنندهترِ معماری تبدیل شدند، موضعِ «انتقادیِ» ظاهراً متکی به نظریه کمکم دستِ حمایتش را از پشتِ جریانِ پیشرو برداشت. بن وان برکل و کارولین بُس، وضعیت را در کتابِ راهنمای شیوههای معماریِ شبکهای، با اسمِ بامسمای حرکت (MOVE) در سالِ ۱۹۹۹ اعلام کردند: به زودی معماران به طراحانِ آیندهٔ مد تبدیل خواهند شد. به نظرِ آنها، معماران باید با مشاورانِ مدیریت، مهندسان، متخصصانِ بازاریابی، و «نیروهای غیبی» دیگر همپیمان شوند.
به نظر میرسید که درستیِ این تفسیر سرانجام نقطهٔ پایانی بر نظریه بگذارد. نظریه، مایهٔ اندکی که از آن باقی مانده است، هنوز در مقابلِ پدیدهٔ واقعیتِ تجاری که نیروهای جهانیسازی به جلو میرانندش جانسختی میکند. نظریه ــ که کمرش زیرِ بارِ وابستگیِ تاریخی به فلسفه خم شده بود ــ فرزی و چابکیِ لازم برای روباروییِ با تاری و ناروشنیِ تجارتِ الکترونیک و سیستمهای بازِ شبکهای را نداشت. سرانجام نظریه و معماریِ پیشرویِ تحتِ حمایتش بیکفایتیِ خود را در برابرِ دگرگونیهای دنیای معاصر ثابت کردند، و به این ترتیب ما اکنون در انتهای آن دورهٔ تاریخیِ آزمایشگری که گزارشِ سادهٔ رو بر آن سایه انداخته بود قرار داریم.
داستانِ دیگری شروع میشود
اخیراً داستانِ دیگری شروع شده است که آنقدر که به پیدایشِ پدیدهٔ جهانیِ داتکامها (Dot-coms)، اقتصادِ جدید و فرهنگِ مدیریت مربوط است، چندان به ایدئولوژی و فرم مربوط نیست. اینها همه جایگزینِ تمایزِ بین جریانِ پیشرو و جریانی که برای مقاومت [در برابر تحولاتِ تازه ایستاده بود] شدهاند. چیزی که به جای آن تمایز ظهور کرده، دو قطب است: یکی کارآفرینانه و یکی شرکتی، اما هر دو اعتراف میکنند که پروژههایی تجاری برای رقابت در بازارِ جهانی هستند.
صعودِ اقتصادِ جدید توجهِ خود را در آمریکا بر نسلِ تازهای از مدیرانِ کارآفرین متمرکز کرده است، که عکس و تفصیلاتِ آنها در مجلاتِ طرزِ زندگی (Lifestyle) ــ مثلِ فست اکونومی (Fast Economy)، رد هرینگ (Red Herring) و بیزینس تو ۰ (Business 2.0) ــ چاپ میشود. در جاهای دیگر، یعنی بریتانیا و اروپای قاره، توجه بر نسلِ تازهنفسی از مشاورانِ مدیریتی متمرکز شده است که در مخازنِ فکری (think tanks) از قبیلِ دموس (Demos) در لندن یا برنامهٔ مدیریتِ پیشرفته (Advanced Management Program) در استکهلم کار میکنند. این دو نسل در دنیای پرشتابِ خدماتِ مشاوره در کسب و کارِ جهانی خودنمایی کردند؛ اما در دنیای طراحیِ برتر، معماری و شهرسازی ــ مخصوصاً در مدارسِ معماری ــ به تعدادِ بسیار بیشتری در حالِ ظهور هستند. دو موردِ از مهاجمترینِ آنها، آزمایشگاهِ تحقیقاتِ طراحیِ ایای (AA's Design Research Laboratory) و برنامهٔ تحقیق و طراحیِ فوقلیسانسِ جدیدِ متروپولیتن (Metropolitan Research and Design Program) هستند. هر دو برنامه توصیه میکنند که معماری دیگر نباید خود را از دنیای حقیر شمردهشدهٔ کسب و کار و تفکرِ مدیریتی کنار بکشد، بلکه باید روحیهای تهاجمی، خود را به صورتِ کسب و کارِ مبتنی بر تحقیق درآورد. این برآوردِ هوشیارانه محرکِ اصلیِ نسلی از معماران و شهرسازانِ شتابگیری شده است که اکنون دائماً راهبردهای طراحی را برای رقابت در بازارِ جهانیِ در حالِ تغییر تا حدِ لازم «نرم» و انعطافپذیر میکنند.
یکی از جسورانهترین پاسخها به این مبارزه را الخاندرو زائراـپولو، رئیسِ گروهِ معمارانِ خارج از کشور (Foreign Office Architects) مستقر در لندن، داده است. زائراـپولو در یکی از مقالاتِ اخیرش از شیوههای معاصرِ طراحی که بیش از مدلِ بوروکراتیک بر مدلِ بازار مبتنی بودند فهرستی درست کرد. زائراـپولو دوست دارد از مجموعِ شیوهها نقشهٔ راهنمایی بسازد که دفاترِ جوان با استفاده از آن، شیوههای انعطافپذیرِ موردِ نیازِ خود را برای دادنِ پاسخِ بهتر به واقعیتِ جهانیسازیِ بازارِ جدید ابداع کنند. آنچه او آن را «نقشهٔ موقعیتیاب» مینامد، وسیلهای است برای پیش بردنِ کار؛ به نظرِ او هدفِ «نقشه» دستیابی به چیزی سرد و بیروح نیست، بلکه برعکس دستیابی به چیزی است که منبعِ فایده باشد. همانطور که زائراـپولو بیان میکند، ما دیگر در دنیای سادهای که لوکوربوزیه یا میس حاکم بر آن باشند زندگی نمیکنیم؛ بلکه در دنیایی زندگی میکنیم که خود از دنیاهایی ساخته شده است که بر هر کدام از آنها مجموعهای از پندارهای خاصِ آنها دربارهٔ حقیقت حاکم است.
اما وقتی میگوییم شیوهها، منظور چیست؟ آنها فنون، روابط و عواملِ نامرئیِ ایجادِ ارزشاند که سرانجام مایهٔ تمایزِ یک مؤسسه از مؤسسهٔ دیگر میشوند. شیوهها طرحها و ساختمانها را به وجود میآورند؛ بیش از آنکه ما را ملزم به تهیهٔ طرحی بر اساسِ دستوراتِ مشتری کنند، به کمکِ «درایتِ» برخاسته از این شیوهها میتوانیم شرایطِ حاکم بر تولیدِ طرح و ساختمان را تحتِ کنترلِ خود درآوریم. در همان حال میتوانیم دربارهٔ فرصتهای تازهٔ قابلِ بهرهبرداری تحقیق کنیم. به عبارتِ دیگر، این شیوهها به درجهٔ بالاتری از خلاقیت میانجامند، زیرا اغتنامِ فرصت و خطرپذیری را جایگزینِ مسئلهحلکردن میکنند. لذا این شیوهها از هر سبک و هویتی انعطافپذیرترند؛ آنها را میتوان بدونِ پایبندی به مُهر و نشانِ فرمالیستیِ مطلق یا منطقهای با شرایطِ در حالِ تغییر منطبق کرد.
شکلِ خاصِ این رویکردِ کارآفرینانه ـ مدیریتی را میتوان در دنیای در حالِ ظهورِ «الگوسازیِ سریع» مشاهده کرد. در اینجا جستوجوی الگوهای «نو» که مسائلِ خاص را حل میکنند، جای خود را به جستوجوی الگوهایی میدهد که بر پیوند زدنِ گروههایی که کار با هم میکنند تمرکز دارند. همانطور که میک شراگ، استادِ امآیتی، روشن کرده است، خلاقترین شیوهها امروز الگوهای سریع را به کار میبرند ــ نه برای دستیابیِ سریعتر به طرحِ خاص، بلکه برای شروع کردنِ به طراحی. من فکر میکنم به همین دلیل است که دفاتری مانندِ گرگ لین فرم (Greg Lynn FORM) مستقر در لُسآنجلس از متحرکسازیِ طراحی استفاده میکنند، MVRDV در هلند از «تصاویرِ اطلاعاتی» (Datascapes) استفاده میکند، یا کریمسون و ماکس (Crimson and MAX) باز هم از فلسفهٔ استفاده از سناریو در شهرسازی را مطرح میکنند. «نرم» یا انعطافپذیر، شبکهای و دانشی ــ سه وجهِ بارزی که کوین کِلی، دانای علمِ کسب و کار، اهمیتِ اقتصادِ جدیدِ در حالِ ظهور را بر پایهٔ آنها تعریف میکند ــ باید در مرکزِ توجه قرار داشته باشند.
آرایشِ عواملِ مدیریتی که به آن اشاره شد شکستِ بزرگی بر نظریه وارد کرده است. با این وجود، نباید آن را به سادگی یک موجِ گذرای دیگر تلقی کرد. شاید زمانی بگذرد تا درکِ نظری از آن پیدا کنیم. لازم است یک بارِ دیگر پیوندِ میانِ تفکر و کار کردن در معماری ــ یعنی همان مضمونِ کانونیِ اثرِ ژیل دولوز، که شاید بتوان آخرین شخصیتِ بزرگِ «نظریه» نامیدش ــ را دوباره بیازماییم. دولوز میخواست توجهِ ما را از تفکری که ما را به ریسمانِ حقایقِ بنیادی میخکوب کرده بود آزاد کند و به تفکری که ما را به عمل وا میدارد پیوند دهد. اما دولوز هنوز بیش از آن فیلسوف بود که به بیدست و پا بودنِ نظریه در مقایسه با چابکیِ ذهنیِ مشاورانِ کسب و کار ــ که در مقدمهٔ خود بر «فلسفه چیست؟» (What is Philosophy?) مشترکاً با فلیکس گاتاری (۱۹۹۱ چاپِ فرانسه؛ ۱۹۹۴ چاپِ انگلیسی) ملامتشان کرده بود ــ اعتراف کند.
بعد از پایانِ نظریه
درست همانطور که نظریه در مقابلِ بیتحرکی و اصولِ اخلاقیِ فلسفه ایستاد، امروز تفکرِ مدیریتی در مقابلِ نظریه و وابستگیِ تاریخیاش به فلسفه و لقمههای یوتوپیایی ایستاده است. اشتیاقِ دولوز به توسعهٔ یک شیوهٔ عملیِ تفکر که آزادی و سرعتِ لازم برای عمل کردن در جهان را داشته باشد ــ علیرغمِ حدِ اعلای کوششِ هوادارانِ آمریکایی و مترجمانِ «نظریهٔ فرانسویِ» او، و نیز علیرغمِ پیشداوریهای خودش علیهِ تفکرِ مدیریتی ــ هرگز به ثمر نخواهد رسید، بلکه تنها کارآفرینانِ فکری و مدیرانِ تغییر در مواجهه با دنیای رقابتِ بیرحمی که نیروهای جهانیسازی رهایش کردهاند، به لزومِ آزادی از حرکتی که این همه برای دولوز ــ و در واقع برای همهٔ نظریهپردازان ــ مهم بود پی خواهند برد. تلاشِ مهمی باید بعد از پایانِ نظریه، ANY، اسمبلج و امثالِ آنها، در قلمروِ تفکرِ معماری صورت بگیرد. اما اگر این تلاش به نوآوریِ واقعی رسیدن باشد، باید توهماتِ مربوط به فضا، نبوغ و جستوجوی یوتوپیاییِ چیزِ نو را از سر به در کند.
مایکل اسپیکس دارای درجهٔ دکتریِ ادبیات از دانشگاهِ دوک (Duke) است، که در آنجا با فردریک جیمسون (Fredric Jameson) در مرکزِ نظریهٔ انتقادی کار میکرد. او رئیسِ دورهٔ لیسانس و مدیرِ دورهٔ فوقلیسانسِ تحقیق و طراحیِ مترو پولیتن در مؤسسهٔ معماریِ کالیفرنیایِ جنوبی در لُسآنجلس است.








