معماری معاصر

نظریه در نقد ترمینال بندرگاه یوکوهاما

رضا دانشمیر·معمار ۱۹
نظریه در نقد ترمینال بندرگاه یوکوهاما

معمارانی که در شمارهٔ ۱۸ مجلهٔ معمار (پاییز ۱۳۸۱) پروژهٔ ترمینال بندرگاه یوکوهاما را نقد کرده‌اند، به جنبهٔ نظری‌ـ‌فلسفی پروژه و نتیجهٔ فضایی آن توجه کافی نداشته‌اند. به اعتقاد من ۶۰ سال آموزش آکادمیک معماری در ایران باعث شده است آموزش معماری، چه در گذشته و چه در حال، تنها به مسائل فیزیکی ساختمان محدود شود. نتیجه آن استفاده از ابزار و زبان سنجش مسائل فیزیکی و روزمرهٔ معماری به جای زبان تئوریک فرم و فضاست؛ و چون این دو زبان لزوماً بر یکدیگر منطبق نیستند، نگاه تئوریک حذف شده است.

مسئلهٔ معماری طرح مسئلهٔ فضاست و آن عبارت است از ساختاری یکپارچه و جامع که هم دربرگیرنده و سازمان‌دهندهٔ کلیهٔ مسائل پروژه و هم، در عین حال، شکل‌دهندهٔ اندیشهٔ زمان حال است.

انتظام بخشیدن به مسائل پروژه و پاسخگویی به نیازها مربوط به جنبهٔ بیرونی (فیزیکی) معماری است که آن هم به نوبهٔ خود اهمیت دارد. اما ماهیت معماری اساساً به نسبت بُعد دوم تعریف می‌شود، یعنی خلق فضای زمان حال که جنبهٔ درونی معماری است. این نوعی بینش است که امکان پیدایش آفرینش را در گذشته ناممکن می‌کند و تا زمان حال به تأخیر می‌اندازد. آیا می‌توان ماهیت اثر را فقط از طریق بررسی جامع فرم و فضا شناسایی و مطرح کرد؟ کیفیت فرم و فضا تا حد زیادی به امکانات و نوآوریهای تکنولوژیکی وابسته است. اما اساساً معطوف به جنبهٔ تئوریک معماری‌ست، یعنی تحول بینش انسان نسبت به فضا و رابطه‌ای است که او میان پدیده‌ها، در نتیجه با فضا، برقرار می‌کند. شناخت و تسلط بر این روابط چیزی است که به ما امکان اتخاذ موضعی معاصر در طراحی را می‌دهد؛ در غیر صورت، محصول کار ما تنها اضافه کردن اثری بی‌معنا به آثار بی‌معنای دیگر است. معماری بی‌زمان نیست، بلکه حاوی چکیدهٔ افکار و توانمندیهای دوران خود است.

بنابراین ادراک معمار از فضای زمان حال، شرایط درونی معماری در هنگام شروع طراحی را برای او تعیین می‌کند. اما مسئله تنها به نقطهٔ شروع محدود نمی‌شود. در فرایند کار بر روی ایدهٔ اولیه و انطباق آن با شرایط بیرونی، اثری واحد و منحصربه‌فرد به وجود آورده می‌شود. قضاوت دربارهٔ اثر نیز قضاوتی دربارهٔ میزان توفیق معمار، چه در انتخاب موضع اولیه و چه در فرایند پیشبرد آن، در انطباق با شرایط بیرونی است. به این منظور قاضی خود نیز باید برخوردار از تفکر سیستمی و تئوریزه باشد. قضاوت تنها به صورت برخورد افکار سیستماتیک با هم معنا می‌یابد. بنابراین، هرگاه یکی از طرفین موضع سیستماتیک نداشته باشد، امکان نتیجه‌گیری ممکن نیست و مواضع طرفین برای هم مبهم و نامفهوم می‌شود.

قضاوت دربارهٔ کار معماری چیزی است در حد فاصل بحثهای فلسفی‌ـ‌نظری محض، که پیشهٔ فیلسوفان است، و نتایج فضایی محض که نتیجهٔ بیرونی عمل معماران است. به عبارتی، مفهومی معمارانه دربارهٔ فرم و فضا یا بحثهای «درونی» است. بحث تئوری معماری از جنس بحثهای مجرد و مفهومی و یک مرحله قبل از بحث علمی و فیزیکی دربارهٔ معماری است. این‌گونه مباحث را نمی‌توان بر اساس مباحث بیرونی معماری که معطوف به واقعیت جهان اطراف و زندگی روزمره همچون برنامه، محیط، سرمایه و کارفرما و... است، تأیید یا رد کرد. به زبان هندسه این دو بحث در یک صفحه نیستند. تمام پیشرفتهای معماری غرب در این پانصد سال و مخصوصاً از نیمهٔ دوم قرن بیستم تا کنون، معطوف به تفکر و تعقل و ارائهٔ نظر در این حوزه بوده که ما در شرق از آن غافل بوده‌ایم. نتیجه آن است که در طی این ۱۵۰ سال مراوده و در طول دوران آکادمیک ۶۰ سالهٔ معماری ایران، معماران ما همواره بازتاب بیرونی آن ماجراها را گرفته و با آنها کار کرده‌اند و از آنجایی که موقعیتهای بیرونی ما و آنها، چه از لحاظ محیطی و چه از لحاظ برنامه‌ای، با هم متفاوت‌اند، امکان پیگیری یک ایده و انطباق آن با شرایط بیرونی به وجود نیامده است.

◆ ◆ ◆

به عنوان نمونه، مطالب جلسهٔ نقد ترمینال بندرگاه یوکوهاما، که با حضور معمارانی همچون علیزاده، میرمیران، شیردل، افشار نادری و هاشمی سردبیر مجله انجام پذیرفته (معمار ۱۸، پاییز ۱۳۸۱)، واجد نکات جالب و روشنگری از نحوهٔ تفکر معماران مورد بحث است که به بعضی از آنها اشاره می‌شود.

میرمیران می‌گوید برای معماری دو جنبه قائل است: یکی فلسفهٔ نظری و دیگری نتیجهٔ فضایی. اما او از فلسفهٔ نظری به گونه‌ای سخن می‌گوید که انگار ربطی به معماری ندارد و کاملاً دور از دسترس است. به قول او: «می‌توانیم دربارهٔ‌اش بحث کنیم بدون اینکه اصرار داشته باشیم دربارهٔ‌اش قضاوت کنیم، چون ضرورتی هم ندارد.» در جایی دیگر نیز می‌گوید: «البته چندان هم لزومی ندارد درست و نادرست این فلسفه‌های نظری را اثبات کنیم، با خوب و بد آنها کاری نداریم.» خوب، اگر این‌طور است، پس چرا اصلاً آن را به عنوان یکی از دو جنبهٔ بحث معماری مطرح می‌کند؟ او در ادامه، پس از بی‌اهمیت قلمداد کردن یکی از دو جنبهٔ مؤثر از نظر خود، از مهارت به عنوان معیار اصلی ارزشگذاری اثر معماری یاد می‌کند. واقعیت آن است که مهارت تنها در حوزهٔ بیرونی و کیفیت فیزیکی معماری عمل می‌کند و امکان نفوذ به لایه‌های درونی برای آن مقدور نیست. البته بدیهی است که معمار باید در کار طراحی از مهارت برخوردار باشد. این حداقل مورد نیاز است، اما مهارت در طراحی لزوماً تضمین‌کنندهٔ عملکرد حوزهٔ درونی معماری نیست.

سوءتفاهم بعدی مربوط به تعریف حجم و ابعاد آن در واقعیت عمومی جهان اطراف و نیز تعریف آن در بحثهای مفهومی و یکی پنداشتن آن دو است. در نتیجه هر پدیدهٔ حجمی را سه‌بعدی می‌خوانیم، که برخوردی عامیانه با معماری است. وقتی مقاطع را دستکاری می‌کنیم و آنها را تغییر می‌دهیم، با بیش از سه بعد مواجه می‌شویم. این پدیده‌ای عجیب و غریب یا شعبده‌بازی نیست. کافی است به مباحث مربوط به ریاضیات فراکتالها نظری بیندازیم تا با ابعاد ۲/۷ و ۲/۲ و ۲/۴ نیز مواجه شویم — که حوزه‌ای تخصصی را برای کار و تفکر در مورد فضا ایجاد کرده است. همان‌گونه که در پرسپکتیو دو خط موازی در بی‌نهایت یکدیگر را قطع می‌کنند و بر مبنای آن دستگاه فکری عظیمی توانست به مدت ۵۰۰ سال منبع تفکر و اندیشهٔ تئوریک در مورد فضا باشد.

مشکل علیزاده نیز از همان نوع است. او می‌گوید: «من اصولاً حساسیتی نسبت به نظریه‌ها ندارم، برای من نتایج اهمیت دارد.» دوباره بازتاب بیرونی. آیا لوکوربوزیه، مهم‌ترین معمار قرن بیستم، را دست بیندازیم که پیرمرد اواخر عمر خُل شده بود و راجع به نفی مسئلهٔ جاذبه در بحثهای درونی معماری مهمل می‌گفت و از آن بدتر اینشتین بود که به مهملات او گوش می‌داد؟ به نظرم همان سوءتفاهم میان ابعاد در اینجا نیز برای علیزاده رخ داده است.

صحبت شیردل در مورد نفی سلیقه و «معماری معماری» — که لیبسکیند آن را بر اساس نقل‌قولها و اسنادی از نظریات جولیو کامیلو، معمار قرن ۱۶ ایتالیا، مطرح کرده بود — و بحث نفی انتخاب در چارچوب «بی‌تصمیمی» جالب است. مسئله عبارت است از به وجود آوردن نظامی جامع که پروژه‌های مختلف معماری از درون آن نظام استخراج شوند. بنابراین، سلیقه و انتخاب و تصمیم‌گیری به امکانات و محدودیتهای فرم‌زایی این نظام کلی وابسته می‌شود. این تنها یک نقطه ضعف دارد و آن در حرکت اول است: انتخاب و راه‌اندازی و اعمال نظر یا سلیقه برای به وجود آوردن ماشین یا نظام اصلی. بعد از این مرحله، آثار معماری از منطق ماشین زاییده می‌شوند و اعمال سلیقه و انتخاب در آن به حداقل می‌رسد.

اما از آنجایی که از حضور انتخاب یا سلیقه در اولین حرکت گریزی نیست، ماشین فوق زمانمند شده و برد آن به تغییرات سلیقه و قلمرو انتخاب معمار وابسته می‌شود — که در حوزهٔ مسائل بیرونی است. این نقص نیست بلکه خصوصیتی طبیعی است، ناشی از گذشت زمان و تغییر نظریه‌ها. مشکل هنر این است که اگر با زمان تغییر نکند، پس از مدتی یکنواخت، مجرد و بی‌ربط با جهان دائماً در حال تغییر و پرتکاپوی بیرون می‌شود.

فکر می‌کنم به خاطر همین مسئله است که آیزنمن در آخرین سخنرانی‌اش در برلین، دوباره به ایده رجوع می‌کند و اهمیت آن را یادآور می‌شود و بدین ترتیب «بی‌تصمیمی» را، که شیردل به آن ارجاع می‌کند، نفی می‌کند. ایده نیاز به تصمیم دارد. اما در کل خود این مسئله، یعنی «معماری معماری» که لیبسکیند آن را مطرح کرد، به خاطر به وجود آوردن فضایی مفهومی و دید با فاصله نسبت به ساز و کار معماری و مطرح کردن مسئله‌ای جامع برای معماران — که همانا طرح ماشین معماری قبل از اقدام به طرح پروژه‌های معماری است — قابل تحسین و تعمق است.۱

پانوشت:

۱ رجوع کنید به مقالهٔ «سه درس معماری، ماشینها» (۱۹۸۵) از لیبسکیند.

Three Lessons in Architecture, The Machines (1985)

مجله معمار
شماره ۱۹ · زمستان ۱۳۸۱