ظهر یکی از روزهای خرداد ۶۸، بعد از آخرین امتحانِ ثلث سوم کلاس دوم، از دبستانی که همنام و همسایه مسجد شیخلطفالله بود، زدیم بیرون، به پیشنهاد یکی از بچهها، به جای اینکه مثل همیشه به چپ بپیچیم و راهی خانه شویم، پیچیدیم راست و از جلو خان مسجد وارد میدان نقش جهان شدیم. آن روز شاید اولینبار بود که سرخود و بیاجازه، پا از محله بیرون میگذاشتم و وارد شهر میشدم... .
سالها بعد در سوی دیگر میدان نقش جهان، اینبار در پسِ مسجد جامع عباسی، در دفتر محلی مهندسان مشاور باوند، روی بخش تاریخی اصفهان مشغول کار شدم. یکی از پروژههایی که مطالعه کردم، محدوده محلات مرکز تاریخی اصفهان بود. زمانی که نقشه هادی میرمیران را در این خصوص بررسی میکردم، متوجه شدم مرزهای محله تختِ گنبد، که دوران کودکیام در آن سپری شده بود، با آنچه به تجربه زیسته من برمیگشت، مغایرت داشت. هیچ ارتباطی میان مرزهای ترسیمشده در نقشه، با مرزهای محله که در ذهن من نقش بسته بود، وجود نداشت. مرزهای محلات میرمیران، بر اساس مراکز خدماتی همچون مسجد و حمام و بازارچه و کوچهها و گذرها ترسیم شده بود، ولی مرزهای ذهنی من بر اساس شناخت محیطی و انسانی پیرامونم تعریف میشد. مرزهای ترسیمشده نقشه، قطعی بود و مرزهای ذهنی من، سیال.
محله من نه همچون خانه، حریم شخصی بود و نه همچون میدان، عرصهای عمومی، محله من جایی بود که وقتی با لباس خانه و یا گرمکن ورزشی در آن بودم، احساس شرم نمیکردم، مرزِ آن، جایی بود که اجازه نداشتم بدون اجازه از آن خارج شوم، محله من جایی بود که ساکنانش را میشناختم و مهمتر از آن، توسط آنها شناخته میشدم، جایی که وابسته به این پیوندهای اجتماعی و زیر سایه امنیت حاصل از چشمان ناظر ساکنان آن، با دیگری بودن را تمرین میکردم، محله من همچون نقشه خطوطی واضح و مستقیم نداشت، بلکه دارای مرزهایی سیال و انعطافپذیر بود که وابسته به میزان تعاملات و شناختم تغییر میکرد. در نقشه مرکز محله مسجد بود و حمام... ولی مرکز محله من انسان بود... .
شاید ما آخرین نسلی باشیم که در شهرهای بزرگ، این معنا از محله را تجربه و زیست کردیم ولی متأسفانه، طی سه دهه گذشته، پیرو تغییرات در بسیاری از حوزهها، محله به عنوان یک مفهوم بینابین دیگر معنا ندارد، توسط ما معماران و شهرسازان به عنوان یک امر صرفاً کالبدی قلمداد میشود، در حالی که بیش از هر چیز یک مفهوم فرهنگی و اجتماعی است. محله حیطهای است میان خانه و شهر، محدودهای است با مرزهایی متغیر و ناپیدا، میان عرصه خصوصی و عمومی، مکانی است که امکان حضور ما را در میان دیگرانی نه چندان آشنا و نه چندان غریبه فراهم میکند، محله پیشدرآمد حضور ما در شهر است. در واقع محله، بخشی از شهر است که در برخورد با مکان و انسانها، حیطه «آشنایی» را تجربه میکنیم، میشناسیم و شناخته میشویم، جایی که در ارتباط با این آشناییها، گونهای جدید از رفتارها شکل میگیرد.
امروز اگر این مفهوم در بسیاری از شهرهای ما، معنای خود را از دست داده، بدین معناست که بخش بسیار مهمی از پیوندهای اجتماعی ما از دست رفته است. متکی بر این تعریف میتوان اذعان داشت که دیگر حیطه بینابینی میان خانه و شهر نیست، شهر تا درِ واحد مسکونیمان پیش آمده، حیطه تعاملی بین انسانها، که در سایه امنیتِ حاصل از چشمان ناظرِ متکی بر آشناییها، ایجاد میشد، امروزه دیگر وجود ندارد. پا که از خانه بیرون میگذاریم همهکس غریبهاند. پارک ماشینها به زور مسیر اندکی برای عبور و مرور به جا گذاشته، چه رسد به مکانی برای بازی کودکان، گپ و گفت همسایگان و قدری فضا برای همصحبتی سالمندان... اگر امروز، بسیاری از رفتارهایی که در محلات تا سه دهه پیش تجربه میکردیم، دیگر معنا ندارد و تحققپذیر نیست، قطعاً دلایل متعدد فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و غیره دارد، ولی بخشی از آن نتیجه مداخلات غلط ما معماران، شهرسازان و دستاندرکاران این حوزه است. چراکه نتوانستهایم با تغییر شرایط، پاسخی درست به این مسئله دهیم. با خوانش غلط از این مفهوم و تقلیل آن از یک ساختار اجتماعی و پیچیده به یک ساختار کالبدی، در بافتهای شهری، به ویژه در شهرهای بزرگ، در راستای آشناییزدایی ساکنان حرکت کردیم و به دنبال تراکم و انباشتگی ساختمانها در طرح مجموعههای جدید، فضای میان خانهها را به حداقل رساندیم و با حذف فضاهای بینابینی جایی برای شکلگیری پیوندهای اجتماعی باز نکردیم.
ایران امروز، همچون محله دوران کودکی من، طی چند دهه گذشته تحولات عمیق و شگرفی را در حیطههای فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی و... پشت سر گذاشته است، ماشین به عنوان جزئی جداییناپذیر از زیست روزمره، بسیاری از فضاهای شهری ما را پر کرده، خانههای تکواحدی جای خود را به آپارتمانهای ریز و درشت چندواحدی داده، جمعیت مراکز زیستی افزایش یافته، ضربآهنگ زندگی بالا رفته و دنیای مجازی شکل تعاملات انسانی را تغییر داده است، پس باید پذیرفت که لزوم تغییرات بنیادین در ساختارهای فضایی، امری است اجتنابناپذیر، ولی آنچه میتواند مورد سؤال باشد این است که در برهم کنش میان انسان و فضا، تا چه میزان معماری باید بر اساس تغییرات در سایر حوزهها، با تغییر نقش و ماهیت خود را با آنها تطبیق دهد؟ آیا معماری میتواند در حل چالشهای برآمده از سایر حوزهها، اثر بگذارد و خارج از پارادایم موجود، راهکارهایی برای برونرفت از بحرانهایی که زیست فردی و اجتماعی ما را تهدید میکند، ارائه کند؟
طی چند دهه گذشته ساخت مجموعهها و آپارتمانهای مسکونی به شدت افزایش یافت و میتوان گفت شکل و ماهیت محیط پیرامونی ما امروز تا حد زیادی حاصل این رشد بیرویه است. شهرهای ما امروز سرشار از انباشتگی و آشفتگی است، که به شتابزدگی و برهمریختگی ذهن شهروندانش منجر میشود. این روند محصول تغییرات ناپیدایی است که در اندیشه و رفتار ما روی داده است، تغییراتی که صرفاً محصول ضرورتها نیست، بلکه بخش قابلتوجهی از آنها حاصل انتخابهای ماست و قطعاً بخش مهمی از آن به سهم ما معماران و شهرسازان به تولید و سازماندهی فضا برمیگردد. برای تأیید این مطلب کافی است نگاهی به میراث معماری مدرن تهران داشته باشیم، معماری که در پاسخ به نیازِ رشد و توسعه شهر در اواخر دهه چهل و اوایل دهه پنجاه شکل گرفت و در ساخت مجموعههای مسکونی، همچون برجهای آ اس پ و سامان و... چالشهایی چون تراکم و رشد عمودی شهر، در کنارشان و جایگاه انسان و نیازهایش در حیطههای فردی و جمعی، به جوابهای مناسبی دست یافته است. در حالی که طی چهار دهه گذشته، ما با تولید انبوهی از آپارتمانها و مجموعههای مسکونی نتوانستیم، زیست فردی و اجتماعی انسانِ معاصر را در برخورد با مسائل و چالشهای این عصر بهبود ببخشیم. آپارتمان و مجموعه مسکونی، مجموعهای است از پیچیدگی و درهمآمیختگی حیطههای فردی و جمعی، خصوصی و عمومی، من و دیگری، خانه و شهر. درهمآمیختگی مفاهیمی متضاد و گاه بینابین و متجانس که متأسفانه طی این روند، بسیاری از معانی و کارکردهای خود را از دست داد و به مهمترین کالا-سرمایه در ایران بدل شد. اینکه خانه به عنوان مفهومی بنیادین، که صرفاً محصول نیاز غریزی بشر نیست، بلکه ماهیتی است که در نتیجه اراده و آگاهی او با لایههای معنایی متعدد در ادوار تاریخی شکل میگیرد، تنها طی چند دهه، به چنین معنای سطحی و تکلایهای بدل میشود، قطعاً موضوعی است پیچیده که بررسی دلایل آن در این مقال نمیگنجد، ولی میتوان گفت این تقلیل معنایی و کالا-سرمایه شدن، امروزه پیامدهای بسیاری بر زیست فردی و جمعی ما دارد و بخش قابلملاحظهای از مسائل و مشکلات ما در سایر حوزهها، محصول این جریان است.
یکی از مسائلِ حاصل از نگاه کالا-سرمایه به معماری، این است که همه چیز در معماری و شهر، نسبت خود را با مفهومِ بازگشت و افزایش سرمایه میسنجد، بنابراین ما معماران به مثابه تسهیلگر این امر و با رویکردی عملکردگرایانه و کمینهگرا، بخش مهمی از رفتارهای انسانی را در حوزه فردی و اجتماعیاش بر هم زدیم. به عنوان مثال میتوان به حیاط به عنوان یکی از مهمترین ارکان معماری ایران اشاره کرد. در معماری گذشته ما در مناطق مرکزی، حیاط نقشی چندلایه دارد، مهمترین عامل در سازماندهی حرکت است، مهندسی نور از طریق حیاط صورت میگیرد، چشمانداز فضاهای درون را میسازد و... ولی آنچه شاید کمتر از آن صحبت شده، ماهیت بینابینی آن است، فضایی در خانه که عملکرد قطعی ندارد، ولی امکان بروز بسیاری از رفتارها در آن فراهم است و جایی در میان بیرون و درون، که مهمترین مکان برای حضور و برخورد انسانها میشود، پس حیاط، عمومیترین جای خانه است که در مرکز و ارتباط بلافصل و متعادل با تمامی فضاهای پیرامونش واقع میشود. این موضوع جایی اهمیت دارد که در نظر داشته باشیم بسیاری از خانههای ما، مکان زیست یکخانوار نیست و همچون آپارتمانها و مجموعههای مسکونی امروزی، خانوارهای مختلف هرکدام در فضایی پیرامون این فضای تهی (حیاط) ساکن بودهاند، پس حیاط به عنوان مهمترین عرصه اشتراکی، بر کیفیت زندگی جمعی آنها اثرگذار بوده است، فراتر از اتاقی که در آن ساکن بودند. این مفهوم از حیاط در خانههای ایرانی است که اگر تجربه زیسته آن را نداریم، به خوبی در رمانهایی چون همسایهها احمد محمود، و یا خانه ادریسیها غزاله علیزاده، روایت شده و یا در «مهمان مامان» داریوش مهرجویی و یا دهها اثر سینمایی دیگر ما به تصویر کشیده شده است. فضایی که در لابهلای زیست روزمره، مکمل فضاهای درون میشود و بسیاری از رویدادها را در حیطه زندگی فردی و جمعی جای میدهد. فضایی که چنان با سایر عرصههای خانه همپیوند است که باعث شده پیوندهای اجتماعی و تعاملات ساکنان، نه بر اساس انتخاب و برنامه قبلی، که بر اساس اجتناب و ضرورت صورت گیرد. این فضا طی چند دهه گذشته، در معماری ما تغییر ماهیت داد و یا در بهترین حالت به فضایی سبز برای ایجاد چشمانداز و یا پارک خودرو بدل شد و آنچه در مجموعههایی مسکونی معاصر و آپارتمانها، جایگزین آن از لحاظ مفهومی شد، ایستگاه آسانسور بود و پاگرد پلهها و در بهترین حالت سرسرا و خدمات مشاعی که هر کدام برای عملکردی مشخص برنامهریزی شده بود. شما میتوانید هر روز به اتاق ورزش سر بزنید، چه در برنامهریزی، چه در نحوه استفاده، تکلیف کارکرد فضا مشخص است، ولی چه بسیار رفتارهایی که غیرقابلپیشبینی هستند و معماری میتواند زمینه ظهور آنها را فراهم کند ولی این امر به فضاهایی سیال و منعطف نیاز دارد، که بدون مرزهای قطعی و واضح چه در حوزه کالبدی و چه کارکردی، زمینه بروز رویدادهای مختلف را در فضا فراهم آورد.
اینکه امروز مفهوم همسایگی حتی بین واحدهایی که در یک تراز قرار دارند، دیگر معنا ندارد، آیا صرفاً محصول تغییرات فرهنگی و اجتماعی است؟ یا میتوان در معماری، فارغ از ساختارِ فرم و فضای حیاط، نقش و ماهیت بینابینی آن را در مجموعههای مسکونی بازتعریف کرد؟ تلاش برای یافتن پاسخ این پرسش از این رو اهمیت دارد که همچنان انسان، نیازمند خلوت و آرامش برای یافتن خویش، و از سوی دیگر محتاج زندگی جمعی و همیاری و مشارکت برای رسیدن به بلوغ اجتماعی است و معماری نقشی اساسی در بارور کردن همه این مراتب دارد. هر اجتماعی برای حیات خود نیازمند تولید فضاست و اگر نتواند قابلیت تولید فضای متناسب با تغییرات را داشته باشد، قطعاً دچار بحران می شود. امروز در ایران چندفرهنگی، که خطر دوقطبی شدن به شدت زندگی جمعی ما را تهدید میکند، تولید فضاهای مشارکتی و اجتماعی راهکاری کارآمد برای برونرفت از برخی بحرانهای اجتماعی است. از این رو بایستی به معماری و شهر به عنوان متنی پیچیده، چندلایه، نه صرفاً کالبدی و منجمد نگریست که همچون ساکنانش، پدیدهای است متکثر، متغیر و متداوم، که چون آینهای تمامقد، زنده و پویا، نشانگر افکار و جهانبینی شهروندانش است.
حال که این مسئله متأسفانه در سیاستها و برنامههای دولتی جایی ندارد و سهم پروژههای عمومی نیز به حداقل رسیده، میتوان با بسترسازی درست در حوزه معماری و در پروژههای مسکونی متوسط و بزرگ مقیاس تا حدودی این نقص را جبران کرد. در تهرانِ بدون محله امروز، شاید راز ماندگاری مجموعههایی چون آتیساز، شهرک اکباتان و... نه صرفاً جزئیات معمارانه آن، که در خلق فضاهایی است که فارغ از هیاهو و آشفتگیِ شهری، عرصهای برای تعامل و ارتباطات همسایگی و حضور بیدغدغه در اختیار ساکنانش میگذارد.
حال سؤال اینجاست امروزه که انسانها در حداقل فضای مورد نیاز برای زیست، زندگی میکنند، سازماندهی عرصه مشترک به چه صورت باید باشد، که هم بتواند فضایی باکیفیت، در بلافصلِ حیطه زندگی شخصی و فردیشان فراهم آورد و هم امکان تعامل و بازتولید پیوندهای اجتماعی با سایر ساکنان را ایجاد کند؟ حالا که آشفتگی شهری تا بَرِ خانهها خود را پیش کشیده، ایجاد یک عرصه جمعی، که با ایجاد پیوندهای اجتماعی و آشنایی میان ساکنان، به بازتولید محلهای درون خویش منجر شود، که امکان رخ دادن رویدادهای گوناگون را فراهم آورد، به چه نحوی میتواند تحقق یابد؟ اهمیت این امر از آن روست که ساختارهای محلی پایه و اساس شکلگیری مدنیت در هر جامعه و مکانی مناسب برای شکلگیری جامعهای دموکرات هستند.






